Menu

غزل شماره ۴۶۷

467

۱-  در شب تار و ره تیره و ناآگاهی
 حاصل سیر و سفر نیست به جز گمراهی
۲-  پای در راه ندانسته نهان غلط است
 بشنو این نکته اگر عازم و مرد راهی
۳-  ای بسا راه ندانستهِ گمراه، از راه
 به در افتاده و افتاده به سر در چاهی
۴-  یا که ویلان شده در وادی بی نام و نشان
 بی هدف رفته به هر سوی چو برگ کاهی
۵-  پیر، یا پیر خرد هادی این ره باشد
 پس به تقلید از این پیر مکن کوتاهی
۶-  پیر ما گفت جهادی کن و خود را بشناس
 این بهین توصیه است از ره دولت خواهی
۷-  هیچ در بند ابر قدرت موهوم مباش
 خود درونی و برونی و در و درگاهی
۸-  از خودت خواه که با جهد به جایی برسی
 آن چه از معجزه یا از دگران می خواهی
۹-  در پی حصن حصین است «جلالی» ، هر چند
 دارد او حصنی و دیوار بدین کوتاهی
 غزل

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *