Menu

غزل شماره ۴۶۸

۱- ای بی گناه دربند، از سهو و اشتباهی
 از دل اگر برآری فریاد دادخواهی:
۲-  گردد چو روز روشن، هم بی گناهی تو
 هم می رهی ز زندان وز ظلمت و سیاهی
۳-  دست خداست با تو ای بی نوای مظلوم
 قطعاً اگر نداری تقصیر یا گناهی
۴-  ای دوستی که کردی با دوست دشمنی ها
 ز آن پیشتر که گردی مغروق در تباهی:
۵-  می زن به قصد کوری، مشتی به چشم شیطان
 شو پیشگام و کن صلح با عذر و عذر خواهی
۶-  ای کاسبی که دستت خالی ز مال دنیاست
 چیز دگر نداری جز اشک و دود و آهی:
۷-  با جدّ و جهد بسیار کن سعی تا شود بند
 از راه کار و کوشش دستت به مال و جاهی
۸-  ای آن که کرده ای جفت شش بند در ترازو
 آماده و مهیّاست هر چیز را که خواهی:
۹-  از حال بی نوایان غافل مشو، سری هم
 می زن به مستمندان از لطف گاهگاهی
۱۰-  ای زاهدی که گوشت بر مأذنه ست و داری
 سر را به سوی بالا در قربت الهی:
۱۱-  گاهی توجّهی کن در زیر پا و بشنو
 فریاد بی نوایی را از درون چاهی
۱۲-  ای سرخ رو که نوشی جام شراب هر شب
 هم می زنی صبوحی هنگام صبحگاهی:
۱۳-  از حال بی نوایان غافل مشو که دارند
 از فقر، چهره ای زرد هم رنگ برگ کاهی
۱۴-  گفتی هر آن چه باید با دیگران و شاید
 از کُنه دل «جلالی» دل ها دهد گواهی
 غزل

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *