Menu

غزل شماره ۴۶۹

۱-  کی نهنگی که تولّد شده در دریایی
 از به هم خوردن امواج کند پروایی
۲-  یا عقابی که ستیغ است نشیمن گه او
 کی کند واهمه از جاده سر بالایی
۳-  آن که را بانگ شغالی بدرد پرده دل
 هیچ در بیشه شیرانش نباشد جایی
۴-  پای بشکسته اَلکَن نتواند که کند
 همچو رقّاصه خوش سابقه بزم آرایی
۵-  نکند آن که به پیمانه زلالی دارد
 درک احوال دل دردکش شیدایی
۶-  درک این نکته دل و دیده بینا نکند
 که چه حال است دل و دیده نابینایی
۷-  لیک بیند نگه مردم ظاهربین را
 دیده بسته دل خسته روشن رایی
۸-  دین بود ملعبه دست عباپوش چند
 که ندیدیم در ایشان اثر از تقوایی
۹-  آن که از آتش دوزخ همه را ترساند
 نبرد روز قیامت سبق از ترسایی
۱۰-  بهر این قوم سروده ست «جلالی» حافظ
 «آه اگر از پس امروز بود فردایی»
 غزل

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *