Menu

غزل شماره ۴۷۰

470

۱-  دلی که نیست وسیع و عمیق و دریایی
 بود به صورت پایاب و جای هر پایی
۲-  رخی که خرّم و خندان و همچو ماه بود
 به هر کجا که درآید بود تماشایی
۳-  سری سزد که درآرد میان سرها سر
 که سرکشیده چو سرو بلند بالایی
۴-  نگار لب شکری، جام لب شکسته بود
 مبوس و بوس عقیق لب شکر خائی
۵-  برو به مجلس رندان مست پاک نهاد
 نه مجلسی که در آن نیست مجلس آرایی
۶-  از آن که سرد بود در بیان و در رفتار
 مجوی لطف کلام و مکن تمنّایی
۷-  به شوخ طبع و سبک مغز و سفله و نادان
 مبند دل که نه بسته ست هیچ دانایی
۸-  مبخش مال فراوان به آن که داری دوست
 مبر ز یاد که امروز راست فردایی
۹-  نمی رسی به وصال عزیز کرده خویش
 اگر که عشق تو در شهر کرده غوغایی
۱۰-  دلم خوش است «جلالی» که اندر این مه نو
 «به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی»
 غزل

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *