Menu

غزل شماره ۴۷۲

472

۱- اندیشه والا نیست، در هر سر سودایی
 بیننده فردا نیست هر دیده بینایی
۲-  باشد چه بسا، بر حقّ آن را که به ظاهر خلق
 بر باطلیش دادند، آراء، ز خودرایی
۳-  فی الجمله بدان عیسا اعجاز الهی بود
 هم معجز یزدان بود آیین مسیحایی
۴-  دیدی که چسان گردید با فخر عجین و هم
 تبدیل به عزّت شد آن تهمت رسوایی
۵-  پس ای که تویی باهوش در گفته خود می کوش
 زنهار که با تأکید هر گفته نفرمایی
۶-  زیرا که زمان باشد تغییر ده اوضاع
 در گردش و تغییر است این گنبد مینایی
۷-  ما را سخنی دیگر با دانشیان باشد
 تا نیک بیندیشند در عین شکیبایی
۸-  باید که توانا بود تا دانش و بینش را
 در جای خودش بنشاند در رتبت بالایی
۹-  در شرح توانستن دارم سخنی بشنو
 نقدینه و امکانات، این است توانایی
۱۰-  باشد سخن آخر با اهل قلم کاین قوم
 خواهند دهند اوضاع تغییر به تنهایی
۱۱-  آن خامه دهد تغییر اوضاع که برخوردار
 صاحب قلمش باشد از جوهر دانایی
۱۲-  می کوش «جلالی» تا باقی ست تو را فرصت
 با علم و عمل خود را پیوسته بیارایی
 غزل

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *