Menu

غزل شماره ۴۷۳

473

۱-  وقت است که از خانه خرامان به درآیی
 با روی خوش و خرّم و خندان به درآیی
۲-  وقت است چو یوسف به درآیی ز سیه چال
 آزاد و سرافراز ز زندان به درآیی
۳-  وقت است به شب جلوه کنی چون مه تابان
 در روز چنان مهر درخشان به درآیی
۴-  تا چند بغل دستِ زنان، سعی بر آن کن
 تا در بغل و صحبت مردان به درآیی
۵-  آدم صفت و دختر حوّایی و باید
 از خانه چو از روضه رضوان به درآیی
۶-  با خانه نشستن شوی از یاد و فراموش
 می کوش که در حلقه ی رندان، به درآیی
۷-  ای لب به لبش بوسه زن از شوق که باید
 سیراب از این چشمه حیوان به درآیی
۸-  شاید که رها گردی از این بند «جلالی»
«ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی»
 غزل

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *