Menu

سلام به خرمشهر از بقا

58-سلام-بر-خرمشهر-از-بقا

ز خرمشهر بگذر تا ببینی

به چشم خود جنایات بشر را

 

خرابی های جنگ خانمانسوز

پلیدی های خصم بد گهر را

 

سرشک از دیده باری همچو باران

اگر بینی چه آمد بر سر شهر

 

زدند آتش به جان و شهر و دادند

به باد نیستی خاکستر شهر

 

به پرویزن تو گویی بیختندش

که باقی نیست ز آن جز تَلِّ خاکی

 

شکافی گر دل آن خاک بینی

در آنجا سینه های چاک چاکی

 

درختان سوخته درها شکسته

نه دیواری به جا مانده نه طاقی

 

خرابی در خرابی در خرابی

نه سقفی نی سرایی نی رواقی

 

صفای سبز آن مشکوی خرّم

شده در هم چو زلف گلعذاران

 

مگیر از کوی و از برزن سراغی

خیابان شد ز ویرانی بیابان

 

نشانی از تلاش و زندگی نیست

در این ویرانه دیاری نباشد

 

سکوت مرگ بر شهر است حاکم

کسی را با کسی کاری نباشد

 

بهاران دست از این بیغوله شسته

زمستان است و از گرمی خبر نیست

 

شب است و ظلمت و کابوس و وحشت

در این جا آفتابی را گذر نیست

 

کجا رفتند آن دریانوردان

چراغان خلیج از چیست خاموش

 

چرا شد بستر اروند خونین

چرا گردید نخلستان سیه پوش

 

چرا ساحل نشینان سوگوارند

چرا فانوس دریا سرنگون است

 

چرا پشت فلک از غم خمیده ست

چرا رنگ شفق مانند خون است

 

شهیدان همچو مرغان مهاجر

به سوی آسمان پرواز کردند

 

به شادی در بهشت آرزوها

نوای زندگی را ساز کردند

 

در آبادان ز آبادی نشان نیست

پل زیبای آن در هم شکسته

 

به سوگ کشتگان مسلخ عشق

در و دیوار در ماتم نشسته

 

نهنگان سر فرو بردند در آب

پلنگان روی بر هامون نهادند

 

فری بر شیر مردانی که چون کوه

به پیش دشمن ایستادند

 

سلام از من به خرمشهر خونین

که راه عاشقان را ساخت هموار

 

سر دشمن فرو کوبید بر سنگ

به پای دوست جان را کرد ایثار

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *