Menu

ماجرای خرمشهر ( از جلالی )

59-ماجرای-خرمشهر

سخن بشنو ز خرمشهر خونین

پس از پیکار با خصم بداندیش

 

به خون خلق خاکش گشت رنگین

از آن باشد که خونین شهر نامیش

 

عرب ها بی محابا چون سگ هار

چو دزدان حمله ور گشتند در شب

 

خلایق ناگهان گشتند بیدار

به حیرت غرق و دل در تاب و در تب

 

جهاد خلق شد آغاز و پیکار

شرر افکند در هر کوی و برزن

 

ز دود آتش خصم ستمکار

فضای سبز گلشن گشت گلخن

 

ملخ خواران مأمور تبه کوش

پس از تخریب و کشتار هزاران

 

شدند آخر مسلّط همچنان موش

بر این انبار کالا، موش خواران

 

به جنگ تن به تن هر جا مدافع

به خاک افتاده بود و غرف خون بود

 

نه انسان ها که هر جا نخل رافع

ز آسیب تهاجم سرنگون بود

 

دگر روز از پی تسخیر این شهر

شغالانی به هر سو می چریدند

 

کنار بستر اروند و این نهر

پلنگی را شغالان می دریدند

 

عرب ها همچنان در سوق حرّاج

به بیت المال یک سر حمله بردند

 

اثاث البیت مردم را به تاراج

به یغما، برده و بردند و خوردند

 

چنان ویرانه شد این شهر آباد

قبال حمله ی قوم پلیدی

 

که چنگیز ستمگر رفت از یاد

که از بهر مغول شد رو سپیدی

 

شهیدان جملگی خفتند در خاک

به امیدی که جانبازان میهن

 

رسند از راه و این مردان چالاک

بگیرند انتقام مرد و هم زن

 

صباحی چند بر این شهر بگذشت

که شیران مبارز سر رسیدند

 

به هر جا بود در کوی و در دشت

شغالان را گرفتند و دریدند

 

به پشت کوه باشد روزهایی

که می آید پس از این جنگ از راه

 

در آن ایام و آن جنگ نهایی

شود محو از زمین این خصم گمراه

 

بدان، سرباز ایرانی ست بیدار

به هر اطراف و هر اکناف باشد

 

ببندد کتف دشمن را به هم بر

چنان شاپور ذوالاکتاف باشد

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *