جان می کَنَم از درد و شکر خواب شمارند
خون می خورم از رنج و می ناب شمارند
در سینه خراشی که به ناخن دهم از غم
ساز طرب و زخمه ی مضراب شمارند
از دیده به دامن ز دل سوخته چون شمع
خونابه روان می کنم و آب شمارند
در گوشه ی عزلت همه شب با تن بیمار
بیدار به سر می برم و خواب شمارند
هذیان تبم سرخوشی عالم مستی
کابوس تنم صحبت احباب شمارند
گامی ننهم پیش که واپس نروم باز
پیرانه سرم طفل رسن تاب شمارند
مصروف کتاب است مرا عمر و در این ملک
بی قدری من فصلی از این باب شمارند
گلچین به که گویم که ز پوشیدگی حال
در کام بود زهرم و جلّاب شمارند
