رسم است که خود را همه پُر کار شمارند
در پرسش احوال گرفتار شمارند
پُرکار و گرفتار نباشند ولیکن
خود را خفه در پنجه ی تیمار شمارند
بیمار نباشد و عبث ناله نمایند
اعضاء بدن را همه بیمار شمارند
نی اهل کتابند و نه در بند کتابت
دارند اثری گر دُرِّ شهوار شمارند
هی بانک برآرند که کو قدرشناسی
خود را به همه حال طلبکار شمارند
چون خار و خس رُسته به گلزار وجودند
سر بر زده خود را گُلِ بی خار شمارند
در انجمن از اهل سخن شرم ندارند
پُرگویی خود سلسله گفتار شمارند
یک بیت اثر نیست از این روده درازان
این طرفه که هذیان خود اشعار شمارند
حالی بشنو حال یکی عالم فاضل
که او را همه فن آگه و خودکار شمارند
اهل سخن و شعر و کتابست و هم او را
بر پیکر دانش سر و دستار شمارند
با پرتو فضل و هنر و بینش و تقوا
خورشید صفت آینه رخسار شمارند
گلچین معانی بود این مرد گرانقدر
اما همگانش گل گزار شمارند
او گوشه نشین باشد و خاموش و چنان کوه
از درد و غم و رنج گرانبار شمارند
بیمار و نزار است و شب و روز برد رنج
مردی که ورا فاقد آزار شمارند
گلچین تو اَبر مردی و در فضل و کمالت
بسیار سخن گفته و بسیار شمارند
دنیا نبود ثابت و آینده کسانی
در ملک ادب ثابت و سیّار شمارند
اینان که در اول به سخن باز شمردم
بس ناخلف و لوطی و عیّار شمارند
چشمان حقیقت نگر آینده شود باز
آن روز تو را نقطه ی پرگار شمارند
سر راست نگه دار سَرِ دار که فردا
مردان خدا را به سر دار شمارند
درد و غم این دوست مگو فاش «جلالی»
باشد که تو را محرم اسرار شمارند
