سرودم از غم دل چامه (پوشیده حالی) را
ندانستم ز دردم دل به درد آید «جلالی» را
چکامه سر کند از لطف در اِشعار احوالم
کند صرف من ناچیز آن افکار عالی را
بخوان شعر جلالی را و با چشم حقیقت جو
نگر حکمت پژوهی را ببین شیرین مقالی را
مرا آمال خود دنباله کردن نیک بود امّا
نمی کردم تصوّر تا بدین حدّ بد مآلی را
ز پرکاری و بیداری روزان و شبان دارم
نشانه موی مهتابی و اندام هلالی را
ز حال اهل فضل این قدر هم غافل نباید شد
که ترویجی به غیر عمد باشد بی کمالی را
دو سال از کار جانفرسا به بستر شد هدر عمرم
نکرده فرق از یکدیگر ایّام و لیالی را
به تن شد بس پدید از پای تا سر داغ جانسوزم
به رنگ لاله از خوناب دل کردم نهالی را
ز بیماری و نادانی به کنج عزلتم، دانم
پریشان روزگاری بنگر و افسرده حالی را
به دوران تخم زرّین می گرفتم باج از دارا
شعار خویشتن گر کرده بودم خایه مالی را
غمی این روزها سربار غم های دگر دارم
اگر خواهی بگویم علّت این پر ملالی را
دلم خوش بود با این گفته ی استاد خود صائب
(که هجران نیست در پی وصل معشوق خیالی را)
ولی محروم کردندم از آن هم زشت کرداران
که بر من ناروا دیدند این فرخنده فالی را
مرا گسترده از تحقیق باشد خوان رنگینی
به خون دل فراهم کرده ام گر نان خالی را
چنان خوانی کز آن (ملّا صفا) هم زلّه می بندد
ز حرص پخته خواری بُرده از خاطر موالی را
به دریای دواوین و تذاکر غوطه ها خوردم
چو غوّاصان و آوردم به کف مشتی لالی را
ز تردستی به غارت برد و ضایع کرد رنج من
سراب عالم تحقیق بین و خشکسالی را
به خویش اِسناد کرد اَسناد و تحقیقاتم استادی
که بر بام فلک می کوفت کوس بی همالی را
به صد دستان شد از میخانه و پیمانه ام مستان
چه ناپروایی از این بیش رند لااَبالی را
ز خوی زشت حیرانم چه دید استاد نام آور
که بر باد فضیحت داد آن نیکو خصالی را
نکو کردار می بود از جوانی، حال در پیری
چه باعث شد که سازد پیشه ی خود بدفعالی را
حلالی گر نخواهد هم حرامش باد می گویم
حرامی گر چه نشناسد حرّامی و حلّالی را
چگونه در صف اهل صفا آرندش از این پس
کهنسال سیه قلبی بدین بی انفعالی را
(چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا)
به اهل (بُن) بگو تا پاس دارد آن حوالی را
«جلالی» نیست چون شعر بلندت گر بیان من
به پوزش خواهی آرم پیری و کوته مجالی را
زبان حال (گلچین) است این فرموده صائب:
(چنانت دوست می دارم که عاشق شعر حالی را )
مشهد =۱۳۶۶/۳/۸گلچین معانی
