دوش دیدم به خواب شیطان را
بر تن او نه شاخ بود و نه دُم
چون صنوبر بلند بالا بود
روی چون مِهر و ماه و چون انجم
دست و پایی ظریف و زیبا داشت
نه بر آن ناخنی بلند و نه سُم
گفت خواهی حشیش تا که کنی
عرش را سیر و تکیه بر طارم
گفتمش خیر، گفت باده ناب
که بمانده یک اربعین در خُم؟
گفتمش خیر گفت مهرویی
نازک اندام و شوخ از این مردُم
سینه برجسته همچو جام بلور
تن او گرم و نرم چون قاقُم؟
گفتمش خیر، گفت ساز و نئی
مطربی تا مگر کنی غم گُم
گفتمش خیر دور شو ز بَرَم
گفت لایعقلون بُکم صُمّ
تو یکی چوب خشک را مانی
حیف از آن سیب و خوشه ی گَندُم!
