الکنی کرده زبان باز و ز نادانی
همچو شاگرد نوآموز دبستانی
با کلیدی نه به هنجار همی خواهد
تا کند باز دَرِ دل به سخنرانی
خامه برداشته سر تا که سخن گوید
از اَبر مردِ سخن گوی خراسانی
عزم دارد که کند مدح ادیبی را
که بُوَد شعر سراییش دُرافشانی
آن که سرحدّ کمال است خصال او
آن که او راست به حقّ سیرت لقمانی
آن که او را نبود تالی و خود باشد
تالی انوری و ثانی خاقانی
شعر او سحر حلال است و بیان او
باطل السحر چنان موسی عمرانی
قلعه ی محکم و باروی قصیدت را
می کند یک تنه امروز نگهبانی
سخنش پخته و سنجیده و خوش آهنگ
بارد از هر دو لبش لعل بدخشانی
گرم و گیرا و پسند دل هر عاشق
همچو آغوشِ مَهی شُهره به فتّانی
گرمِ بازارِ رواج سخن خود را
با صناعات ادب کرده چراغانی
گر کند وصف بهاران ، ببرد شعرش
در لطافت سبق از قطره نیسانی
یا اگر شرح دهد گرمی تابستان
سوزی از گرمی چون ماهی بریانی
وصف پاییزش و با آن همه تشبیهات
شرح قوس و قزحی باشد الوانی
گاه توصیف زمستان سخنش باشد
سخت و لرزنده و کوبنده و طوفانی
گر دهد شرح یتیمی به عیان بینی
جسمی افسرده ز بی برگی و عریانی
پیش چشم تو به ناگاه عیان گردد
رنگ زردی ز غم و حسرت بی نانی
گاه باشد که به یک شعر از او خوانی
شرح مظلوم ستمدیده ی زندانی
دست هایی که به درگاه خداوندش
سوی حقّ برد شکایت ز پریشانی
حالت اهل و عیالی که گرفتارند
کلبه ای را که فتاده ست به ویرانی
آن چنان لرزه بر اندام تو اندازد
شعر شاعر که دو صد بار ز سر خوانی
دل بسوزانی و دندان به جگر خایی
چهره ی غم زده از اشک بپوشانی
گاه باشد که به توصیف سخن گوید
از یکی دهکده و کلبه ی دهقانی
از زن و شوهر مفلوک زمین گیر
خفته بر کاه شب تیره ی ظلمانی
زیر یک سقف ترک خورده کنار هم
هشته بر خاک سر از فرط پریشانی
چون دهد شرح شب کلبه دهقان را
غرّش رعد و شب تیره ی بارانی
طیلسان را بکشی بر سر و بر صورت
چون که اندر شب تاریک زمستانی
این چنین است سخن گفتن این شاعر
که به سرحدّ کمال است و سخن دانی
فرصتی بود که از دوست سخن گویم
دوستی شهره عالم به سخنرانی
از کمال و زکمال سخنش گویم
آن که امروز ندارد به سخن ثانی
نارسا گر که سخن رفت ببخشاید
بر «جلالی» ز سر خصلت انسانی
