در نامه مورخه ۱۳۶۷/۶/۲۱ سرور گرامی و غزلسرای نامی محمد قهرمان چنین مرقوم بود :… پنج شش روز پیش یکی از غزل های شما را استقبال کردم … که در اینجا نخست غزل قهرمان و به دنبال آن غزل ناتوان درج می شود.
بهار رفت و نگفتم مرا ز بند رها کن
دری از این قفس تنگ رو به باغچه وا کن
کنون که نغمه ی صلح است بر لبان حریفان
تو نیز راه بگردان، حدیث جنگ رها کن
گرفته است دلم ای نسیم باغ محبّت
به فکر غنچه ی من باش و کار باد صبا کن
ز بعد سالی اگر لاله سان به جام رسیدی
دمی ز پا منشین، عیش های رفته قضا کن
اگر چو شاخه ی پیوند مانده ای به غریبی
دل از هوای وطن تازه دار و نشو و نما کن
برون ز دیده ام از شرم ای نگه چو نرفتی
در این محیط پر از خون، به دست بسته شنا کن
متاع کاسد من مشتری فریب نباشد
به هیچ گرچه نیرزم، مرا به هیچ بها کن
جواب مصرع ناب «جلالی» است که گوید:
به شکر آن که بهار آمده ست پنجره وا کن
