به شکر آن که بهار آمده ست پنجره وا کن
فدای چشم تو گاهی نظر به خانه ی ما کن
به زیر پا نگر ای آن که رو به رویی و بالا
نگه به عاشق شب زنده دار سر به هوا کن
هوا خوشست به شکرانه ای که رفت زمستان
برهنه شو به کنار دریچه ناز و ادا کن
بگو به مادر خود عاجزم ز شدت گرم ا
اگر که داد زند دختر بزرگ حیا کن
مترس اینهمه از هایهوی مادر پیرت
چو سرو سرکش و آزاد باش و نشو و نما کن
شنیده ام نگذارد که موی خویش بپیچی
بگو تو نیز به موی سفید رنگ و حنا کن
به زیر سایه ی دیوار خانه ات چو گدایی
نشسته ام ترحم به حال زار گدا کن
برای آنکه رسانی مرا به رتبه ی شاهی
فکن دمی به سرم سایه پیروی ز هما کن
اگر که شعر «جلالی» کنار پنجره خوانی
چو می رسی به تخلّص مرا به نام صدا کن
