مَپُرس از من که در بهاران به طرف گلشن ز گلعذاران
چه بهره بردم از این نگاران ز هجر مردم ز هجر یاران
نبود حاصل به جز تباهی ز دیده و دل ز اشک و آهی
به غیر چاهی نبود راهی به روی ماهی به روزگاران
به راه دیدم گَهی جمالش چو ماه دیدم ولی بسالش
بود معمّا مرا وصالش کنارم امّا زِ بَرکناران
مراست این دل نشسته در خون دلست و مُشکل شود دگرگون
چو جام باشد ولیک وارون مدام باشد ز بیقراران
تبسّم لب بود حجابی چو ظلمت شب بر آفتابی
مرا نه راحت نه خورد و خوابی نه استمالت ز دوستداران
به طرف جویی گَرَت بود کار به جست و جویی شوم مددکار
دو چشم هم نه دو گام بردار بیا قدم نه به چشمه ساران
نشسته در خون هزارها دل هزار مجنون هزار عاقل
دو پای تدبیر فروست در گل اسیر تقدیر امیدواران
دو دیده ها گر کند تلاقی چو دست ساغر به دست ساقی
اگر ملالی از اوست باقی شود «جلالی» ز جان نثاران
