Menu

یزد دیروز

یزد شهریست بخت برگشته

مردمش مسخ و کور و کر گشته

شهد در کام خلق زهر شده

قحط شیرینی و شکر گشته

کِشته ها خشک و چشمه ها چو سراب

لیک سیراب چشم تر گشته

دست بر دسته های بیل و تبر

بود و امروز بر کمر گشته

حُفره تنگِ عُسر گشته فراخ

فُرجه یُسر تنگ تر گشته

کار فرما ملول و کار کساد

زحمت کارگر هدر گشته

نسبت فقر بود یک درصد

حال یک دست صد نفر گشته

جمع و تفریق شد جماعت آن

بین چسان ضرب یکدگر گشته:

هر چه نااهل بوده جمع شده

هر که او اهل در بدر گشته

آه از دست دزد بیرونی

که چنان سیل پرخطر گشته

صاحب ذوق و اهل شعر و قلم

به یکی چند مختصر گشته

من در این شهر گشته ام پابند

قصّه ی غصّه ام سمر گشته

همچو پرگار پای می فشرم

پای برجا و لیک سر گشته

در یکی نقطه گوشه گیر و خموش

گشته در کاسه چشم اگر گشته

چه کنم با که می توانم گفت

همچو یک طشت خون جگر گشته

که مرا بود روزگاری و حال

روزم از شام تیره تر گشته

یزد ۱۳۵۷/۲/۲۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *