یزد شهریست بخت برگشته
مردمش مسخ و کور و کر گشته
شهد در کام خلق زهر شده
قحط شیرینی و شکر گشته
کِشته ها خشک و چشمه ها چو سراب
لیک سیراب چشم تر گشته
دست بر دسته های بیل و تبر
بود و امروز بر کمر گشته
حُفره تنگِ عُسر گشته فراخ
فُرجه یُسر تنگ تر گشته
کار فرما ملول و کار کساد
زحمت کارگر هدر گشته
نسبت فقر بود یک درصد
حال یک دست صد نفر گشته
جمع و تفریق شد جماعت آن
بین چسان ضرب یکدگر گشته:
هر چه نااهل بوده جمع شده
هر که او اهل در بدر گشته
آه از دست دزد بیرونی
که چنان سیل پرخطر گشته
صاحب ذوق و اهل شعر و قلم
به یکی چند مختصر گشته
من در این شهر گشته ام پابند
قصّه ی غصّه ام سمر گشته
همچو پرگار پای می فشرم
پای برجا و لیک سر گشته
در یکی نقطه گوشه گیر و خموش
گشته در کاسه چشم اگر گشته
چه کنم با که می توانم گفت
همچو یک طشت خون جگر گشته
که مرا بود روزگاری و حال
روزم از شام تیره تر گشته
یزد ۱۳۵۷/۲/۲۷
