Menu

ریش و قلم

33-ریش-و-قلم

مرا دایی مادری(۱) بود پیر

به هشتاد و اندی به بستر اسیر

به هنگام مُردن به جای پسر

منش بودم آن لحظه بالای سر

زبان داشت تا چشم او باز بود

که خوش صحبت و نکته پرداز بود

از او خواستم تا در آن تنگنا

نصیحت کند گر تواند مرا

بگفتم به من بازگو ای حکیم

چه باشد حیات و چه باید کنیم

تبسّم کنان گفت با لحن طنز

چو اصرار داری شنو پند نغز:

مرا گفته بودند پیشینیان

که در واپسین گاهِ نزع روان

بگردد یک باد! از محتضر

رود جان او ازنشیمن بِدَر!

من اکنون نفس زیر و بم می کشم

ز ترسم نشیمن به هم می کشم!

روان است از زیر من باد و جان

تو قدر نفس های خود را بدان!

هم این پند و این باد! چون نوش و نیش

بگیر از سر شوق در گوش و ریش!

به شرطی که گر با هوی و هوس

کشیدی به دوران خود یک نفس

به منظور تنبیه و تذکار خویش

کَشی دست بر ریشِ پُر بار خویش

وگر صرف از روی عقلش کنی

مُجازی که این قصّه نقلش کنی

به نظم آوری تا در این روزگار

بماند ز من این سخن یادگار

در این گفتگو خنده بر لب بمرد

به ریش و به گوشم امانت سپرد!

جوانی چنان تیر از شصت شد

مرا در هوس عمر از شصت شد

ندانستم از گردش روزگار

دو دستم زمانه بگیرد به کار

که در طالعم خورده بود این رقم

به یک دست ریش و به دستی قلم

به دنبال غفران و ذکری نکو

به شعری بباید کنم یاد او

یزد سه شنبه ۱۳۶۷/۹/۸

(۱)مرحوم استاد جعفر مجیبیان معمار، همان که مرحوم مضطر یزدی درباره او گوید:

ای آنکه نام نیک تو استاد جعفر است

دارالعباده را چو تو معمار کمتر است

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *