Menu

تنهایی

02-تنهایی

ابر حال و هوای دیگر داشت

آسمان سینه ای مکدّر داشت

 

عقده ی تنگِ ابر می ترکید

ناودان ناله مکرّر داشت

 

خانه تاریک بود و غم بر دل

ابر سان چتر سایه گستر داشت

 

غم دنیا به قصد فتح دلم

حمله کرد و هزار لشکر داشت

 

تا به دامان بستر افتادم

باز یاد تو دلبر افتادم

 

بحر اندیشه بود مالامال

از تو و عشق و از گذشته و حال

 

ز آنهمه نقش و نقشه های بر آب

ز آنهمه طرح و نقشه های محال

 

از سکوت تو در مقام جواب

وز درنگِ تو در قبال سؤال:

 

بارها می زد از حرارت تب

همچو خال لبت، لبم تبخال

 

این چنین شد که زیر پای هوس

پیکر پاک عشق شد پامال

 

بسته بختم چو دست و بال تو شد

تا که وابسته ی جمال تو شد

 

حالیا این من و پریشانی

این من و دست غم به پیشانی

 

این من و جان نثار کردن تو

این تو و بهر من گران جانی

 

روی دل بوده با تو تا بوده ست

کار تو بوده روی گردانی

 

دیو قهر اندرون سینه ی تو

می کند دعوی سلیمانی

 

نیست حاصل ز عمر رفته ی من

به جز از حسرت و پشیمانی

 

ترک عشقت دگر ندارد سود

چون که بنیان جان و تن فرسود

 

این بود کار هر شب و روزم

که همی سازم و همی سوزم

 

دل به اندرز بی اثر بندم

دیده بر نخل بی ثمر دوزم

 

از پی درد قد برافرازم

از لهیب تب آتش افروزم

 

بهر این جان که در ره جانان

شد فدا شهرتی بیندوزم

 

تا چو مجنون و وامق و فرهاد

عاشقان را شهامَت آموزم

 

هر چه هستم ز عشق تو مستم

کار دیگر نیاید از دستم

 

بی تو ای آفت جوانی من

شد خزان باغ زندگانی من

 

جان ز دست غمت بدر نَبَرم

ای جفاکار یار جانی من

 

با منی قهر و مهربان با غیر

این بود اجر مهربانی من

 

سوختم همچو شمع و گرم نشد

دلت از آتش زبانی من

 

در مدیحت چه کس سراید شعر

به توانایی و روانی من

 

گر «جلالی» ز غم شود فانی

نبردی بهره از پشیمانی

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *