باز می گویم برای خویشتن
شرح حال و ماجرای خویشتن
اشتباهی که عمری کرده ام
باز می گویم برای خویشتن
راست می گویم نمی گویم دروغ
عهد کردم با خدای خویشتن
روزگاری بر کسی عاشق شدم
از سر صدق و صفای خویشتن
در مسیر راه ناهموار وصل
پیش رفتم پا به پای خویشتن
شرمم آید باز گویم ماجرا
از جفایش وز وفای خویشتن
اشتباه اول و آخر نبود
این یک از صدها خطای خویشتن
رفت ایام شباب و نفس دون
ماند در حال و هوای خویشتن
تا کنم آباد باغ و خانه ای
سعی کردم در فنای خویشتن
تا برآرم سقف و ایوانی، زدم
تیشه ها بر ریشه های خویشتن
خانه شد آباد و تن رنجور
آرمیدم در سرای خویشتن!
ازدواج و مشکل اهل و عیال
بود کاری با رضای خویشتن
روز و شب از هر چه ببریدم به میل
از غذا و از دوای خویشتن
فکر می کردم که این راهی بود
در جهان بهر بقای خویشتن
تا مگر خواهد خدایا، طفلان شوند
هر یکی شان کدخدای خویشتن
این شد و همسر گرفتند این دو تن
کاه یا با کهربای خویشتن
باز من با همسرم تنها شدیم
هر یکی از ما برای خویشتن
بار دیگر اشتباهی دست داد
خویش گشتم رهنمای خویشتن
تا بماند نام نیک و شهرتی
جای پایی در قفای خویشتن
کردمی اشعار خود را منتشر
نغمه ی درد آشنای خویشتن
گوش های خلق را از مرد و زن
کرده ام کر با نوای خویشتن
عمر خود با دیگران کردم تلف
مانده ام در تنگنای خویشتن
چون که هر خود کرده را تدبیر نیست
حال بگرفتم عزای خویشتن
چون «جلالی» شاعران باید کَشند
بر سر خود داد و وای خویشتن
یزد دوشنبه ۱۳۶۶/۶/۳۰
