Menu

دیه مجنون به عهده ی عاقل است

08-دیه-مجنون-به-عهده-ی-عاقل-است

دیوانه ی خنده روی شهر ما

امروز مقیم کوچه ی ما بود

بی چاره میان کودکان حیران

چون کشتی بی هدف به دریا بود

 

از من خوشش آمد! و به روی من

خندید! و به خنده درد دل ها کرد

گفتم که بگو چه تازه ای داری

گفت این هنری که دوش بابا کرد:

 

دیشب پدرم به مهربانی گفت

مشروط بر آن که من نخندم هیچ

با خود بِبَرَد مرا به مهمانی

گفتم نکنم سخن، نخندم هیچ

 

او نیز به وعده اش وفا فرمود

با خویش مرا به میهمانی برد

در حالت جا به جا شدن بادی

در رفت ز دستش! وز خجلت مُرد

 

من خنده کنان به میزبان گفتم

آن لحظه که دست باب بوسیدم

این من بودم به ریش بابایم

خندیدم و حین خنده گوزیدم

 

یزد ۱۳۷۱/۱۲/۱۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *