دِی، چنان قهرمان ز راه رسید
پشت پاییز را به خاک نهاد
سبزه را زرد کرد و بعد سپید
بار بر پشتِ تاک پیر نهاد
برف بارید و دشت و صحرا را
فرش سیمین بیکران گسترد
توری از نقره های برف کشید
بر سر و روی این عجوزهِ بَرد
شد به دهلیز لانه ی مور و بشد
شب نشینی و عیش او آغاز
بی نوا بلبل است در تردید
بهر روزی کجا کند پرواز
ماه دی در رسید و بهمن و برف
بر سر سرو باغ شد آوار
سرو برپاست سربلند و سفید
زاغ برجاست روسیاه و نزار
چند ماه دگر زند اسفند
دست ردّ را به سینه ی سرما
باز گردد بهار و فصل امید
می شود دشت سبز و روح افزا
باز بلبل صلا دهد گل را
آن که چندی به زیر بال بماند
رفت فصل شِتا، بهار دمید
روسیاهیش بر زغال بماند
یزد ۱۳۶۸/۱۰/۶
