در روی جاده ای که به مازندران رود
از شهر دُزدها دَلَه ها می گریختم
رو کرده سوی کوه و بیابان و با شتاب
از شرّ دود و مزبله ها می گریختم
می راندم و فشار درونم! به ناگزیر
در گوشه ای ز جاده خلوت نگه داشت
جایی که از زیادتی خاکروبه
بوی بدی شنیدم و رنگی سیاه داشت
کوهی ز خاکروبه به اعماق درّه ها
جایی که سبز و خرّم و چون لاله زار بود
می ریخت شهردار نگون بخت پایتخت
این طرز کار دولت خدمتگزار بود
می داشت، هر چه کهنه نوزاد و زرد بود
لفّافه ملوّثی از روزنامه ها
یک روزنامه بود که در متن خویش داشت
مدفوعی از تراوش ناپاک خامه ها
در چند لحظه خواند به آهنگ دلگشای
کوری! کنار جاده سرودی چو آبشار
غسّال کور آن کفن آلوده را بشست
شد پاک کاغذین کفن از بعد انتشار
آن روزنامه ای که نخواندش کسی و بعد
پامال و همچو مدّعیان سینه چاک شد
یک چشم کور خواندش و در پای او گریست
این گونه شست و شو شد و تطهیر و پاک شد
یزد ۱۳۵۷/۸/۱
