کوه چه زیبا بود ز دور و پُر از راز
چون نظری افکنم شود دل من باز
روح من آید ز شوق و شور به پرواز
گاه در این شهر، دود مانع دید است
بَر غمِ دل این کبود دود مزید است
کیست بر این دیدگاه، پرده برافراز
تا بشناسانمت که کیست گنهکار
رو سوی دیوانه خانه همرهِ من آر
تا به تو آنجا شود علانیه این راز
مردکِ دیوانه راست کاسه گُلدار
گاه در آن آب شرب و گه کُنَد ادرار
کن تو براندازِ مردِ خانه برانداز
عاقل در ظرف آبِ خویش نشاشد
بر سر خود گرد دود و خاک نپاشد
وه نخورد سُرمه هیچ مرد خوش آواز
ما همه دیوانه های شهرنشینیم
روی زمین رو به سوی زیرزمینیم
تا چه زمان بند کُند و بند شود باز
یزد ۱۳۷۰/۷/۱۵
