Menu

به مناسبت ارتحال حجةالاسلام وزیری بانی کتابخانه ی وزیری یزد

به-مناسبت-ارتحال-حجةالاسلام-وزیری

شصت سال است که با حسرت و اندوه و محن

کرده ام عمر من باده خور توبه شکن

بوده ام مست ز جام می گلرنگ کهن

داده ام در پی می گاه گهی داد سخن

 

خاصه در منقبتِ دوست اگر بوده مجال

 

دوست اکسیر حیات است در این چند صباح

خاصه آن دوست که هادی ست تو را راه فلاح

جان اگر در ره این دوست دهی هست صلاح

باده ی وصل چنین دوست گوارا و مباح

 

تا دگرگون کندت حال و بگردد افعال

 

دوستی بود در این شهر مرا همچو پدر

سایه اش حیف و دو صد حیف کنون رفت از سر

تالیش نیست در این شهر و دو صد شهر دگر

در فراقش شده ام زار و پریش و مضطر

 

وصف او را نتوانم کنم از روی کمال

 

کیست آن مرد گران قدر و چه باشد نامش

به کجا رفت و چه می گفت و چه بُد پیغامش

آهوی وحشی دل ها ز چه می شد رامش

چه بُد آغازش و چون بود و چه شد انجامش

 

باز می گویم از او مختصری از احوال:

 

سیّدی پاک و صحیح النّسب و با ایمان

در زمین حجّت حقّ، حجةالاسلام زمان

شهرتش رفته از این شهر به اطراف جهان

ذکر خیرش همه جا در دهن و ورد زبان

 

گشته جاری و مصونست ز نسیان و زوال

 

بود یک عمر به جمع آوری و کار کتاب

چشم بر خال و خطّ و گوش به گفتار کتاب

دیده ها کرد سپید از پی دیدار کتاب

گر کسی خواست کند مدحِ نگه دار کتاب

 

باید او مدح (وزیری) کند اندر هر حال

 

قوّت حافظه اش آتش جاویدان بود

قدرت رابطه اش با همه کس میزان بود

سطوتِ ناطقه اش جالب و هر عنوان بود

یکّه تاز سخن و فارس این میدان بود

 

حوزه ی خاطره ام باشد از آن مالامال

 

بود در سینه چون آینه اش بس مضمون

عارف و روشن و آگاه چنان افلاطون

نکته پرداز و سخن پرور و طبعش موزون

در ضمیرش سخن بکر چو درّ مکنون

 

همه کس شیفته و تشنه ی آن آبِ زلال

 

بود با جهل و خرافات به پیکار و به جنگ

بانی مدرسه و حامی علم و فرهنگ

بحث می کرد وز تنقید نمی شد دل تنگ

دوست ها داشت بهر قوم و بهر مذهب و رنگ

 

پاسخی داشت به هر مسئله در خورد سؤال

 

چه توان کرد که این دهر تبهکار دنّی

پَرورد زاغ و کُشَد طوطی شکّر شکنی

هر چه در چنته او هست ز رنج و محنی

از سر جور و ز راه ستم و کج دهنی

 

جام مردان خدا را بکند مالامال

 

گرچه او عاش سعیداً پس از آن ماتَ سعید

می دهم بر دل پژمرده خود وعدو وعید

گردم و تالی او یابم و این نیست بعید

گویدم پیر خرد گشتم و گشتم نومید

 

دولتی بود و زکف رفت و ندارد دنبال

 

کیست یاری کُنَدَم جانب میخانه بَرَد

دست لرزانِ مرا گردنِ پیمانه بَرَد

اگر از پا به در آیم به سر شانه برد

تا سرخاک و به سر منزل جانانه برد

 

تا زنم نعره که برخیزد از این خوابِ ملال

 

تا زنم نعره که برخیز «جلالی» آمد

در فراق تو به صد رنج و ملالی آمد

هفته ها آمد و هر ماهی و سالی آمد

درد دل گفت و تو نشنیدی و حالی آمد

 

بِبَرش ز آن که بشد سیر از این سیر زوال

 

یزد ۱۳۶۸/۱۱/۱۲

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *