باز گرگ اجل کشیک کشان
حمله کرد و کشید خطّ نشان
باز گلچین روزگار بُرید
شاخه ی پر گُلی از این بستان
باز صیّاد جان شکارِ اجل
بی تأمل کشید تیر و کمان
پیکر عالمیِ نشانه گرفت
که به حقّ بود مظهر ایمان
(عالمی)این ادیب نیک نهاد
زین جهان رفت و شست دست از جان
آنکه مانند او به یزد نبود
رهروی در شریعت و عرفان
بود چون آب و خاک پاک ضمیر
پاکدل پاکباز و پاک زبان
خطّ او دلربا چو خال نگار
حالتش چون شکست زلف تبان
نثر او دلپذیر و گوشنواز
شعر او ساده همچو آب روان
واعظی بود بی ریا و به وعظ
گرم و خوش لهجه بود و خوش الحان
هنری مرد و شاعر و خطّاط
نیز حجّار و نقش برگردان
نقش بندی ظریف و سوزن کار
بر کلاه و لباس و بر دامان
قامتش همچو سرو بود بلند
از بزرگی به چهره داشت نشان
مرکبی راهوار داشت چو رخش
باد پیما و آتشین جولان
آخرالامر کرد خرقه تهی
جان به در برد و گوی از این میدان
سال تصعید او «جلالی» خواست
تا بماند مدام در اذهان
با یکی گفت در پی تاریخ:
رفت صمصام و شد ز ما پنهان
۱۴۰۸=۱+۱۴۰۷
سیصد و شصت و هفت بعد هزار
فروردین ماه و در مه شعبان
