یزد شهری ست که در خشکی و طوفان و غبار
گل بپرورده ولی اندک و انگشت شمار
اهل ذوق و هنر و شعر در آن بی مقدار
دست در کار در این شهر و دل آزرده و زار
نیست دستی که گلی پرورد اندر گلزار
آن زمانی که در این باغ به جز خار نبود
جز خَس و خار در این باغ پدیدار نبود
هیچ مُرغی که کند نغمه به گلزار نبود
هیچ دستی که گلی کارد در کار نبود
باغبانی به چمن بود به غایت غم خوار
عزم دارم که از آن کس به سخن یاد کنم
روح آن شادروان را به سخن شاد کنم
خاطری زنده به ذهن همه افراد کنم
از غم دوری او ناله و فریاد کنم
یعنی از (مرشد) و آن مرشد نیکوکردار
کوی تل مسکن او بود و در این کوی خراب
بود همسایه دانای مبادی آداب
واقف حِرفه ی نقّاشی و استاد حساب
هر چه پرسیدم از آن شادروان داد جواب
در ره مدرسه هر روز به گاه دیدار
عارفی بود ز عرفان و ز حکمت آگاه
شارح مثنوی و برده به پایان این راه
در سخن معتدل و موجز و بحثش کوتاه
شاکر و معتقد و راضی و در عین رفاه
من ز هم صحبتی اش بهره گرفتم بسیار
بود تا، ورزش و بهداشت رعایت می کرد
عزّت و حرمت اشخاص بغایت می کرد
درکِ معنای سیاست به درایت می کرد
حفظ اسرار به سرحدّ نهایت می کرد
متّقی بود و دل آگاه و بغایت دین دار
هیچ کس بانگ بلند از دهن او نشنید
هیچ گوش از دهنش ما و من او نشنید
غیر شعر و ادب از انجمن او نشنید
حرف بی فایده ای از سخن او نشنید
آری این مرشد ما بود یکی از احرار
عارفِ کاملِ با اصل و نسب مرشد بود
کاظم الغیظ به هنگام غضب مرشد بود
واقف مرتبت شعرِ عرب مرشد بود
بانی انجمن شعر و ادب مرشد بود
در دیاری که در آن شعر ندارد بازار
حیف و صد حیف که کس قدر و مقامش نشناخت
حیف و صد حیف که کس راه و مرامش نشناخت
باطنش را به جز از ظاهر و نامش نشناخت
خاصّ نشناختش آن گونه که عامش نشناخت
شهر یزد است چنین است «جلالی» زنهار
یزد جمعه ۱۳۶۷/۱۲/۵
