در این زمانه و در زیر این سپهر کبود
به پشت منحنی این عجوزه ی دهر عَنود
هزار فاجعه دیده ست چشم تنگ سپهر
هزار جرم نموده ست پیش دیده نمود
هزار حادثه کرده ست در هزاران سال
هزارها نفر بی گناه را نابود
هزار سقف به هنگام شب به زلزله ای
به روی مردم بیچاره آمده ست فرود
هزار جرم و جنایت شده ست در دل شب
که بود مانع مفقود و مقتضی موجود
هزارها نفر اندر هزار جنگ و ستیز
سپرده جان به عبث زیر تیغ و آتش و دود
که هر یکی دل آزاده را به درد آرد
ز دیده اشک به گلگونه های مرد آرد
به شرح واقعه ای می کنم سخن آغاز
به وصف واقعه ای می شود زبانم باز
که بی نظیر بود در مقام رنج و محن
که بی بدیل بود در مقال سوز و گداز
که در کتاب نخواندم به عمر کوته خویش
که از کسی نشنیدم به سالیان دراز
به شرح واقعه باشد زبان من الکن
مگر که خامه تلافی کند، کند اعجاز
ز من مپرس که راه زبان ببندد اشک
زبان حال بود بیت حافظ شیراز:
«چگویمت که زسوز درون چه می بینم
ز اشک پرس حکایت که من نیم غمّاز»
مصیبتی که نه فرزند، مادری را کُشت
که پشت کوه شود خَم گرش نهند به پُشت
به اصفهان سفری کرد مادری از بَم
به عید تا به در آید مگر زمحنت و غم
نداشت شوهری نان آوری و این ایّام
کلاف و رشته مستضعفین بود دَرهَم
کنار سبزهِ بیرونِ شهر مسکن کرد
که خرج شهر زیاد است و دخل اینان کم
پس از نیاز و دعا داشت کودکی دلبند
نصیب و بهره او بُد همین از این عالَم
نرفته چند قدم دورتر ز مادر خویش
یگانه کودکِ دلبند او که در یک دَم
عقاب تیز پری ز آسمان فرود آمد
به قصد بردن آن طفل چهره کرد دِژَم
ربود و رفت هوا پیش روی مادر او
نکرد واهمه از هایهوی مادرِ او
چه گویمت که چه ها کرد بینوا مادر
دو دست و چشم چسان داشت بر هوا مادر
ببود نعره زنان وامصیبتا گویان
دوان دو دست به سر این برهنه پا مادر
صدای ناله ی فرزند خود به گوش شنید
که گفت آه کمک کن کمک مرا مادر
بر آسمان نتوانست پرکشیدن و کرد
دوان دوان به پی او خدا خدا مادر
ز بُعدِ فاصله از دل کشید نعره مدام
بر آن عقاب که او را بری کجا؟ مادر
پرید پیش دو چشمش به طرفةالعینی
عزیزش و به جنون گشت مبتلا مادر
کنون مدام ز حافظ ترانه می خواند
به آه و ناله به صحرا و خانه می خواند:
«نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصّه پردازم»*
«به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم»*
«رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل»*
که چون عقاب نباشد مجال پروازم
«به تاج هُدهُدَم از ره مبر که باز سفید»*
کفایتم کند این خانمان براندازم
«شکسته گشت چو پُشتِ هلال قامت من»*
دگر چگونه توانم که قدّ برافرازم
«بیا که با تو بگویم غم ملالت دِل»*
به شرط آن که در آفاق پُر کُنی رازم
زبان حال من است آن چه را «جلالی» گفت
ز قول خویش و ز حافظ به شور و حالی گفت
یزد ۱۳۶۹/۲/۲۷
*ابیات و مصراع های داخل پرانتز از لسان الغیب حافظ شیرازی است.
