نظمی به متنِ زندگیِ عادی من است
ناشی ز طبع و خصلتِ بنیادی من است
این طبع من بُوَد اگر ایجاد می کند
نظمی، و گرنه طبع نه ایجادیِ من است
گیرد مدام صورتِ منظوم اگر کلام
تکلیف نیست رسم و ره عادی من است
آزاد فکر می کنم، آزاد نیستم
پندارم این نشانه آزادی من است
در شاهراه عشق و بشر دوستی و صلح
وجدان پاک پیش رو و هادی من است
آباد باد مزرعه تاک، تا خراب
سازد مرا که مایه آبادی من است
جان رَنگِ غم گرفته و می گفت با دلم
نور پیاله مایه دلشادی من است
شاگردِ کَس نبودم و این افتخار نیست
عیب است این و مانع استادی من است
باشد غدیر طبعِ «جلالی» به راه سیل
مضمون چو سیل رهسپر وادی من است
یزد سه شنبه ۱۳۶۶/۱۲/۱۱
