Menu

غزل شماره ۲۶۰

257

۱- جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس
۲- نقش حقوق صحبت واخلاص بندگی
از لوح سینه محو کن و نام ما مپرس
۳- هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آنکس که با تو گفت که درویش را مپرس
۴- خواهی که روشنت شود احوال سوز من
از شمع پرس قصّه ز باد هوا مپرس
۵- از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
۶- زآنجا که لطف شامل و خُلق کریم توست
جُرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
۷- در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
۸- ما قصّه سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
۹- حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس

 

معانی لغات غزل (۲۶۰)

 

جانا : ای جان من، ای دلبر من، محبوب من

بیگانه گرَد : بیگانه شو، غریبه وار شو .

نقش : اثر

حقوق : جمع حقّ، امر ثابت که انکار آن روا نباشد، سزاوار، بهره معّین عادلانه .

نقش حقوق صحبت : آثاری که بر حقوق و بهره سزاوار دوستی وابسته است .

اِخلاص : خالص کردن، خلوص نیّت داشتن، ارادت صادقانه، بیعت کردن .

اخلاص بندگی : ارادت چاکرانه .

لوح : صفحه فلزی که نوسوادان بر روی آن می نوشتند .

لوح سینه : (اضافه تشبیهی) سینه به لوح تشبیه شده، کنایه از ضمیری پاک و تابناک .

مَحو کُن : از بین ببر ، پاک کن .

روشنت شود : بر تو آشکار شود .

احوالِ سوز من : اسرار سوز و گداز من، شرح سوز و گداز من .

دلقِ پوش صومعه : خرقه پوش خانقاه، صوفی .

نقد طلب : (اضافه تشبیهی) سکّه طلب، سکّه معرفت الهی .

مُفلس : بی چیز، فقیر و تهیدست و بی نوا .

سخنِ کیمیا : طرز تهیّه و عملکردِ کیمیا گری .

شامل : فرا گیرنده .

خُلقِ کریم : اخلاق بزرگوارانه .

جرم : گناه .

ماجرا : آنچه گذشته ات ، و در اصطلاح صوفیه، بازخواستی است که مراد از مرید خود که مرتکب خبط و خطایی شده و بر دیگران گران آمده است، به عمل می آورد تا کینه ها برطرف شود .

بابِ عشق : فصل عشق، فصلی از کتاب که دربارۀ عشق نوشته شده باشد .

معرفت مگوی : از عرفان سخن مگوی، در شناخت صفات الهی دادِ سخن مَده .

چون و چرا : علت و معلول، دلیل و سبب خواستن، پرسش از کمّ و کیف کردن .

 

معانی ابیات غزل (۲۶۰)

 

۱) عزیز من! چه کسی به تو گفت که از حال ما پرسشی نکنی، رفتار غریبه ها را در پیش گرفته و از هیچ آشنا خبری نگیری.

۲) آثار حقّ و بهره دوستی و ارادت چاکرانه مرا از صفحه خاطره بزدایی و دیگر نامی از ما نپرسی.

۳) آن متکبّری که به تو گفت از درویش احوالپرسی مکن، هیچگونه آگاهی از عالم درویشی نداشت .

۴) اگر خواستار آنی که از چگونگی سوز و گداز عاشقانه من آگاهی یابی این داستان را از شمع بپرس نه از باد صبا .

۵) از صوفی خانقاه انتظار وصول نقدینه معرفت الهی نداشته باش. یعنی از فقیر تهیدست عملکرد کیمیاگری را جویا مشو .

۶) از آنجا که لطف همگانی و خوی کریمانه تو اقتضا دارد، از گناهی که به پندار من نکرده و به آن متّهم شده ام، درگذر و از آنچه گذشته مپرس .

۷) در کتاب طبیب عقل، فصلی به نام عشق نوشته نشده. ای دل با درد عشق خود بساز و راه مداوا را از این طبیب مپرس .

۸) ما شرح احوال اسکندر و داریوش را نخوانده ایم ، ازما چیز دیگری جز حکایت عشق ورزی و وفاداری مپرس .

۹) حافظ بهار و فصل گل از راه فرا رسید فرصت را دریاب و اینقدر درباره شناخت الهی داد سخن نده و چون وچرا نکن .

 

شرح ابیات غزل (۲۶۰)

 

وزن غزل : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات

بحر غزل : مضارع مثمّن اخرب مکفوف مقصور

 

*

 

سلمان :

در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس

حــال شکستگان کمنــد بـلا بپرس

عطّار :(باقافیه دیگر )

در عشق روی او ز حدوث و قِدَم مپرس

گر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس

*

حافظ در طول سخن سرایی خود، سه مرتبه از ردیف مپرس در اوزان مختلف و در بحور رمل ـ خفیف ـ مضارع سود جسته و از ردیف بپرس احتراز جسته زیرا همانطور که در این سه غزل مشاهده می شود در دایره جاذبه معنای مپرس بهتر می توان سخنان گله آمیز که سهم اعظم مضامین غزل عشقی را پُر می کند مطرح ساخت و برعکس دایره مضمونی که به ردیف بپرس ختم شود محدودتر است .

 

این غزل هرچند در زمان شاه شجاع سروده شده و نمی توان ذهن شاعر را از روابط فیمابین آن دو خالی دانست معذلک به صورت ظاهر غزلی یکدست و عاشقانه است . از ایهاماتِ در ابیات سوم و پنجم و ششم نمی توان چشم پوشید. شاعر در بیت سوم خطاب به شاه شجاع از تورانشاه گله می کند تصوّر شاعر در تمام مدّت از اختلافات، براین محور دور می زده که تورانشاه به شاه توصیه کرده تا سیاست بی اعتنایی به ارباب شریعت جای خود را به توجه به آن ها داده و رویه یی که تا به حال با متولیان دین در پیش گرفته شده بود ( یعنی بی اعتنایی نسبت به آن ها) دربارۀ متجاهرین به فسق به کار گرفته شود و حافظ در این بیت می گوید که آن کسی که چنین توصیه یی را به تو کرده به هیچ وجه از عالم درویشی بویی نبرده است.

در بیت سوم به شاه شجاع توصیه می کند که از شیخ علی کلاه و امثال او یعنی این بینوایان انتظار این را نداشته باش که بتوانند به تو کمک معنوی برسانند و در بیت ششم هم تلویحاً دست آشتی پیش آورده می فرماید گناه نکرده ما را با کرمت ببخش و گذشته ها را فراموش کن .

شاعر در دو بیت آخر این غزل باز به صورت غیرمستقیم بر عقاید و رفتار و طرز زندگانی خود و بهره جویی از هر وقت خوش که دست دهد پای می فشارد .

۲ دیدگاه

پاسخ دادن به امیر لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *