Menu

غزل شماره ۲۹۷

293

۱- مرحبا طایر فرُّخ پی فرخُنده پیام
خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
۲- یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که ازو خصم به دام آمد و معشوقه به کام
۳- ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد ،نپذیرد انجام
۴- گل ز حد بُرد تنعّم به کرم رُخ بنمای
سرو می نازد و خوش نیست خدا را بخرام
۵- زلف دلدار چو زُنّار همی فرماید
برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
۶- مرغ روحم که همی زد ز سر سِدرَه صفیر
عاقبت دانه خال تو فکندش در دام
۷- چشم خونبار مرا خواب نه درخور باشد
مَن لَه یَقتُل داءُ دَنَفٌ کَیفَ یُنام
۸- تو ترحّم نکنی بر من بی دل گفتم
ذاکَ دَعوایَ وَ ها اَنتَ و تِلکَ الایّام
۹- حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید
جای در گوشه محراب کنند اهل کلام

 

معانی لغات غزل(۲۹۷)

 

مَرحبا : (شبه جمله) این لفظ در عرب برای تعظیم مهمان گویند، خوش آمدی، خیر مقدم، زه، آفرین (کلمه تحسین و تشویق است).

طایر : پرنده و کنایتاً به معنای پیک و قاصد .

فرّخ پی : مبارک قدم .

فرخنده پیام : خجسته پیام، خوش خبر .

خیر مقدم : مترادف مرحبا، خوش آمدی .

چه خبر : تازه چه خبر؟

راه کدام : راه رسیدن به دوست کدام است؟

لطف ازل : لطف دیرینه آفریدگار .

بدرقه : پشت و پناه، پشتیبان، راهنمای کاروان .

از او : از اثر وجود او .

ماجرا : آنچه گذشت، داستان، سرگذشت .

تنعّم : به ناز و نعمت گذرانیدن .

به کَرَم : از روی بزرگواری، از روی عنایت .

خوش نیست : به نظر من خوش و خوب نیست، خوش آیند نیست .

زُنّار : رشته و ریسمانی که زرتشتیان به هنگام عبادت به کمر بسته و با خواندن اوراد آن را گشوده و بر آن دست می کشند، کنایه از نشان و علامت کفر .

چو زنّار همی فرماید : چون امر به زُنار بستن می کند .

سِدرَه : درخت سدری در بهشت به نام سدرة المنتهی که از آن به بعد فرشتگان را اجازه و قدرت عبور نیست.

درخور : شایسته، لایق .

مَن : کسی که .

لَهُ : برای او.

یَقتُلُ : کُشنده .

یَقبِل : پذیراست .

داء : درد .

دَنَف : بیماری مزمن، مرض دائمی لاعلاج .

کیف : چگونه .

یُنام : می خوابد، تواند خوابید .

مَن لَهُ یقتُلُ داء دَنَفٍ کیف یُنام : مَن لَهُ داء دَنَفٍ یقتُلُ کیف یُنام؟ کسی که درد دائمی مزمن او را از پای درمی آورد چگونه می تواند به خواب رود ؟

مُخلِص : بی ریا، صاف و صادق و بدون شیله پیله .

بی دل : دل از دست داده، شیفته .

ذاکَ : (اسم اشاره) این است، همین است .

دَعوایَ : دعوای من، دادخواست من .

وَ : حرف ربط .

ها : این .

اَنتَ : تو .

تلک الایام : این روزگار .

ذاکَ دَعوایَ وَ ها اَنتَ وَ تلکَ الاَیّام : دعوای من همین است و حال تو و این هم گردش ایام (که صحت ادعای مرا به تو ثابت خواهد کرد) .

اهل کلام : اهل سخن و اهل وعظ .

 

معانی ابیات غزل (۲۹۷)

 

۱) خوش آمدی! ای پرنده خوش قدم و خوش خبر! آمدنت به خیر، تازه چه خبر؟ دوست کجاست؟ راه رسیدن به او کدام است ؟

۲) پروردگارا ! لطف و عنایت دیرینه تو پشتیبان و راهنمای این کاروان باد که از اثر او دشمن به دام افتاد و معشوق به کام ما شد.

۳) برای داستان من و معشوقم پایانی متصوّر نیست، چرا که هرچه ازلی و قدیم باشد برای آن پایانی نخواهد بود .

۴) گل، ناز و نعمت را به منتهای حدّ خود رسانیده و سرو در چمن به خود می نازد و این به نظر من خوش نمی آید. از برای خدا تو خرامیدن و جلوه گری را آغاز کن .

۵) به هنگامی که زلف دلدار، امر به بستن زنّار می دهد، ای شیخ دست از سرم بردار که خرقه زهد بر پیکار ما حرام و نارواست .

۶) مرغ روح من که از سَرِ درخت سدره، آزادانه در حال آوازه خوانی بود عاقبت دانه خال تو او را به دام عشق خود گرفتار کرد .

۷) چشم بیمار من شایستگی خواب راندارد. چگونه کسی که درد دائمی مزمن (او را از پای درمی آورد) (را پذیراست) می تواند بخوابد ؟

۸) تو بر من که دوست بی ریای توام رحم نخواهی کرد و من این مطلب را که شارح دعوای من است در اینجا گفتم. حال این تو و این هم گردش ایّام (که صحّت ادّعای مرا ثابت خواهد کرد) .

۹) اگر حافظ به ابروان تو مایل شد جای آن را دارد، چرا که مدرّسین کلام خدا در گوشه یی از مسجد می نشینند (و به درس و بحث می پردازند).

 

شرح ابیات غزل (۲۹۷)

 

وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

بحر غزل : رمل مثمّن مخبون مقصور

 

*

 

سلطان اویس ایلکانی در سال ۷۷۶ در تبریز درگذشت و پسرش سلطان حسین جلایر را به جای او نشانیدند . او جوان و کم تجربه بود و اطرافیان او به شاه شجاع متوسل شدند تا آذربایجان را تصرف کند. شاه شجاع اوایل سال ۷۷۷ با دوازده هزار نفر سرباز عازم تبریز شد و در ناحیه چرماخوران با سپاهیان سلطان حسین که ۲۴ هزار بودند درگیر و فاتح شد و مدّت ۱۴ ماه در تبریز متوطن و به عیش و نوش مشغول بود. عاقبت به سبب درد پای ناشی از نقرص و تحریکات شاه یحیی که قصد تصرف شیراز را داشت از تبریز به قصد سرکوبی شاه یحیی حرکت و یزد را در محاصره گرفت لیکن با وساطت دخترش که همسر شاه یحیی بود بار دیگر برادرزاده خود را بخشیده و در سال ۷۷۹ به شیراز مراجعه نمود .

این غزل را حافظ در زمانی که شاه شجاع در تبریز به عیش و نوش مشغول بوده و پس از رسیدن خبری از او، و احتمالاً در پاسخ نامه و خبر، سروده است . حافظ با اینکه قلباً از رفتار شاه شجاع نسبت به خود راضی نبوده به حکم وظیفه یی که در دستگاه او بعهده داشته، مراودات خود را با شاه شجاع برقرار نگاه می داشته است . و در این غزل نکاتی به چشم می خورد که شایسته دقّت و بررسی است .

حافظ متملّق نیست و اشتباهات شاه شجاع را به کنایه در غزل بازگو کرده به سمع شاه می رساند و فرق است بین این شاعر آزاده و دیگر شاعران معاصر او. به عنوان مثال به محض اینکه شاه شجاع تبریز را متصرّف شد سلمان ساوجی که عمری شاعر درگاه آل جلایر بود چون اوضاع را دگرگون یافت دو قصیده غرّا در مدح شاه شجاع سرود که در دیوان او ضبط است. اما حافظ در این غزل شاه شجاع را متهم به بی وفایی و عهد شکنی کرده است. برای درک ایهام این غزل شایسته است به این نکته توجه کنیم که هرگاه حافظ بخواهد مطالبی را که جنبه انتقادی آن شدید است بسراید به زبان عربی متوسل می شود تا جنبه استتار را حتی الامکان مراعات کرده باشد، و در این غزل نیز به چنین شیوه یی متوسل شده است :

 

۱- در بیت نخست سخن از قاصدی است که از تبریز آمده و شاعر از او احوال شاه را جویا می شود .

۲- در بیت دوم شاعر در حقِّ ارتش شاه شجاع به دعاگویی می پردازد .

۳- در بیت سوم شاعر می گوید روابط بین من وشاه شجاع چیزی نیست که به این زودی ها فیصله یابد !

۴- در بیت چهارم شاه شجاع را به بازگشت به شیراز فرا می خواند.

۵- در بیت پنجم به زاهدان ریایی دهن کجی می کند .

۶- در بیت ششم حافظ صراحتاً می گوید من آزادمرد وارسته یی بودم که دست سرنوشت مرا به تو وابسته گرفتار کرد .

۷- و در بیت هفتم می فرماید که در حال حاضر آسودگی و راحت بر من حرام شده است .

۸- حافظ در بیت هشتم عاقبت کار خود را پیش بینی می کند و می گوید من می دانم که تو برمن رحم نخواهی کرد و من این مطلب را امروز با تو در میان می گذارم. حال این تو و این گردش ایام که به زودی صحّت ادعای مرا ثابت خواهد کرد.

این سخن سخنی است شجاعانه و با لحن تند، آن چنان که حافظ مجبور می شود به صورت ملمّع بازگو کند زیرا می داند که شاه شجاع به زبان عربی وارد و به دقایق آن آشناست. در واقع همانطور که در معنی بیت هشتم مشروحاً بیان شد، این کلامی است که با توبیخ و شماتت همراه است و به نظر این ناتوان، ما از همین بیت می توانیم پی به روحیه شجاع حافظ ببریم که به شاه شجاع چگونه تاخته است ! آنگاه او را با سلمان ساوجی مقایسه کنیم .

۹- شاعر در بیت مقطع، حالت قهر و دلگیری خود را به نحوی لطیف بازگو می کند که جای آن دارد با توضیحی به آن بپردازیم :

از زمان های گذشته تا الی یومنا هذا، مدرّسین حوزه دینی در گوشه و کنار مساجد نشسته و طلّاب علوم دینی گرداگرد آن ها جمع و به سخنان آن ها گوش فرا می دهند. این بدان معناست که اهل کلام رو به محراب نمی ایستند بلکه در گوشه و کنار محراب (حتّی پشت به محراب) به صورت مجتمع درآمده و به تدریس و کار خود مشغول می شوند .

حافظ در این بیت می خواهد به شاه حالی کند که اگر من هنوز مختصر تمایلی در دل نسبت به دستگاه تو (محراب ابرویت) دارم بدین سبب است که اهل کلام هم در مسجد جمع می شوند و بدون اعتنا به جهت محراب یک گوشه یی نشسته و به کار خود مشغول می شوند! من هم اگر در دستگاه تو وارد شدم هدف خود را دنبال می کنم. لطافت این ایهام به حدّی است که پس از درکِ آن انسان بی اختیار در برابر قدرت بیان و شجاعت ذاتی این شاعر آزاده سر تعظیم فرود می آورد .

در پایان شادروان خانلری در مصراع دوم بیت هفتم این غزل به جای (یقتل) کلمه (یقبل) آورده اند که معنا را لطیف تر می سازد و به این سبب در معنای بیت به هر دو صورت توجه شده است .

یک دیدگاه

  1. ممنونم بسیار درست معنی کردین شعر رو دقیقا همونی که خودم حس می کردم
    توی گنجور همه حاشیه ها چرند بود

پاسخ دادن به مُرغ زیرک لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *