…
خانقاه درویشان بود مدتی جایم
من نخواستم هرگز جای را بیارایم
بر زبان من دایم فکر دم غنیمت بود
غیر از این ز لب حرفی بر نیامد آوایم
یک قدم از این مأمن در نرفت و ثابت بود
گرچه در سلامت بود همچو دستها پایم
من نخواستم زین جا پا برون نهم هرگز
گردشی کنم در شهر، در دیار و باز آیم
بی نتیجه و بیخود چند ساعتی در راه
با قدم زدن کفش پایهای خود سایم
خانقاه درویشان جای پاک می باشد
من چرا به پای خویش پاک را ببالایم
هرچه را (جلالی) داد شرح خانقه کافی ست
با دو دست خود بندم سِفت و سخت لَبهایم
یزد ـ سه شنبه ۹۹/۹/۱۸