Menu

دُزدِ دِل

دلبر دلم رُبود و ز بَر ناپدید شُد
چشمم در انتظار به راهش سفید شد

 

در آرزوی رجعتش از بس نشسته ام:
بیهوده، از مراجعه قطع امید شد

 

در حیرتم چه بود گناهم که بی خبر:
این دزد دل فراری و پنهان ز دید شد

 

وقتی که بود، حالت بی اعتنائیش:
می بود درد و چون بِشُد از بر مزید شد

 

از بس سرشک دیده خونین بُوَد روان
پیراهنم ز سرخی رنگش پلید شُد

 

پیوسته در خیال مرا مردمان چشم:
بینای قد دزد دلم آن رشید شد

 

بهر (جلالی) است مسلم ز رجعتش:
شام عزا سحر شده و روز عید شد

 

یزد ـ جمعه ۹۹/۹/۱۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *