…
دلبر دلم رُبود و ز بَر ناپدید شُد
چشمم در انتظار به راهش سفید شد
در آرزوی رجعتش از بس نشسته ام:
بیهوده، از مراجعه قطع امید شد
در حیرتم چه بود گناهم که بی خبر:
این دزد دل فراری و پنهان ز دید شد
وقتی که بود، حالت بی اعتنائیش:
می بود درد و چون بِشُد از بر مزید شد
از بس سرشک دیده خونین بُوَد روان
پیراهنم ز سرخی رنگش پلید شُد
پیوسته در خیال مرا مردمان چشم:
بینای قد دزد دلم آن رشید شد
بهر (جلالی) است مسلم ز رجعتش:
شام عزا سحر شده و روز عید شد
یزد ـ جمعه ۹۹/۹/۱۴