…
ای دلبر افسونگر کاشی:
ای آنکه زیباروی و بَشّاشی:
خواهم ز راه دور پیداشی
آئی به یزد و در بَرَم باشی
تا دیده چشمم موی و روئی را:
نادیده چون تو روی و موئی را
چون عطر مویت هیچ بوئی را:
نشنیده از گل، آنچه می پاشی
در زیر پایت سر نهم ای گل:
تا بگذری از روی آن چون پُل
گر دیگری گُسترده فرشی، قُل:
در زیر پاهایِ تو فَراشّی؟
خواهم زتو تا بهر دیدارم:
ای دلبر افسونگر ای یارَم
خم گشته و بینی ( جلالی) را:
ای راست قامت ، پا ز برپا شی