…
نه ما کلاه گذاریم و نه کُلَه بردار
کلاه مالی بو دست و هست ما را کار
به دوستان چو به ره برخوریم، برداریم:
ز سر کلاه و گذاریم جای خود هر بار
هزار شکر نگردیده پاره تا امروز:
کلاه کهنه و باشد به عین حالت پار
کلاه کهنه ما بسکه خورده خاک، بود:
به رنگ مثل کلاغ سیاه تیره و تار
خدا کند نبرد یاد یک زمان، که شوم:
ز فرط بی کلهی با هزار درد دچار
همیشه بند کلاهم بود به زیر گلو
بدین طریق نباشد ز فرق سر فرار
سزد به فرق (جلالی) نهند جای کلاه:
کلاه فقر چو یک افسری، اولوا الابصار
یزد ـ ۹۹/۹/۱۱