…
بی گلعذار و یار به گلزار پا مَنِه
او را رها نکرده و تنهاش وامَنِه
دستی به زلف و موی پریشان او بکش
گوید اگر هر آینه بر سوی ما منه
بگشا کتاب وصف سراپای او به دست
بر خوان تمام صفحه آنرا و تا مَنِه
کن سعی در قرائت آن هر چه بیشتر
از محتوای آن نخوانده بر اوراق جا مَنِه
باری بکوش تا برسانی سخن به گوش
تا گفته مطلبی به عَبَث لا بلا مَنِه
تنها مَرو به باغ که افسرده میشوی
بیهوده دیده بر کم و کیف فَضا مَنِه
پُندِ (جلالی) است صمیمانه گوش کُن
بی یار سوی باغ و چَمَن پای را مَنِه
یزد ـ ۹۹/۸/۱۹