…
تو چون گُلی و به گلزار خفته ای به کنار
تو مست خوابی و من در خیال تو بیدار
تو مست خواب نباشی و من غلط گفتم
که بنگرم نفست هست تند و ناهموار
چو بنگرم که نرفتی به خواب ناز و عمیق:
بزن کنار پتو را، ز روی خود بردار
بَلی، تو خواب نباشی عزیز من زیرا:
که پلک چشم تو بینم که لرزد آن انگار
ادای خواب در آوردنت پسندم نیست
نفهم و گول نباشم مرا تو خر نشمار
بلند شو به کنارم نشین که تا سازَم:
دو دست خود به میانت چو شاخه پرگار
عزیز من به خدا عاشقم، مرنجانم
(جلالی) است یکی راستگوی خوش کردار
یزد ـ ۹۹/۸/۹