…
گلعذاری بود و ما بودیم باش:
چند سالی هر دو تن در یک فِراش
حالیا میباشم از او بی خبر
هم از او، هم از دیار و کوی و جاش
کاشکی میبودَمَش اندر کنار:
روز و شب بودم چو کفش پاش، پاش
پایهایم بودش از بهر نشست:
دستهایم بود در زلف دو تاش
این تنم می بود روی پیکرش
می نمودم زیر خود جان را فداش
آه و واویلا که میباشد محال:
دیدن سر و قد و ماه لقایش
وه! نمی دانم که آن مهرو کجاست
این زمان نزد (جلالی) بود کاش
یزد ـ جمعه ۹۹/۷/۴