Menu

گذشت عُمر

شرحی شِنو ز خامه بعنوان ماجرآ:
زیرا رسیده ایم به پایان ماجرا

 

ما را نگشت سیر شکم در تمام عمر:
خوردیم پنج وعده اگر نان ماجرا

 

این درگذشت عمر به یک چشم همزدن:
می بود و سر رسید عَبَث جانِ ماجرا

 

کَس از گذشت عمر مرا آگهی نداد
پُتکی نداشت ضربه به سَندان ماجرا

 

ای کاش با نگاه بصیرت نموده بود:
چشم خرد به صورت خندان ماجرا:

 

تا عقل دست بسته شود درگذشت عُمر:
با هر دو دست باز نگهبان ماجرا

 

از درگذشت عُمر (جلالی) سخن مگو
نَبوَد چو باب طبع پسندان ماجرا

 

یزد ـ چهارشنبه ۹۹/۴/۱۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *