…
شرحی شِنو ز خامه بعنوان ماجرآ:
زیرا رسیده ایم به پایان ماجرا
ما را نگشت سیر شکم در تمام عمر:
خوردیم پنج وعده اگر نان ماجرا
این درگذشت عمر به یک چشم همزدن:
می بود و سر رسید عَبَث جانِ ماجرا
کَس از گذشت عمر مرا آگهی نداد
پُتکی نداشت ضربه به سَندان ماجرا
ای کاش با نگاه بصیرت نموده بود:
چشم خرد به صورت خندان ماجرا:
تا عقل دست بسته شود درگذشت عُمر:
با هر دو دست باز نگهبان ماجرا
از درگذشت عُمر (جلالی) سخن مگو
نَبوَد چو باب طبع پسندان ماجرا
یزد ـ چهارشنبه ۹۹/۴/۱۱