…
مردم دیده خفته دَرشبِ تار:
تا سحر آید و شود بیدار
بشکفد خار به زیرِ نرگس چشم:
وانگهی سر بر آورد هر بار:
تا که افتد نگاه خیره او:
به سراپا و پیکر دلدار
وَه! چه گویم، چه لذتی دارد:
دیده را دوختن به قامَت یار
میزند پلک را بهم گل چشم:
زیر مژگان و راست گشته چو خار
تا تماشاگر قدی باشم:
این میان من نشسته ام به کنار
چاره ای نیست، صبر باید کرد
چون (جلالی) به درد و غم ناچار
ز آتش هجر یار می سوزَم
وَ قِنا رَبنا عذابَ النار
ده بالای یزد ـ ۹۹/۳/۳۰