Menu

نرگس چشم

مردم دیده خفته دَرشبِ تار:
تا سحر آید و شود بیدار

 

بشکفد خار به زیرِ نرگس چشم:
وانگهی سر بر آورد هر بار:

 

تا که افتد نگاه خیره او:
به سراپا و پیکر دلدار

 

وَه! چه گویم، چه لذتی دارد:
دیده را دوختن به قامَت یار

 

میزند پلک را بهم گل چشم:
زیر مژگان و راست گشته چو خار

 

تا تماشاگر قدی باشم:
این میان من نشسته ام به کنار

 

چاره ای نیست، صبر باید کرد
چون (جلالی) به درد و غم ناچار

 

ز آتش هجر یار می سوزَم
وَ قِنا رَبنا عذابَ النار

 

 

ده بالای یزد ـ ۹۹/۳/۳۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *