…
دلبر اگر قهر کرد و نیست، نباشد
نمره این قهر کرده، بیست نباشد
اوست چو ورزشگری و در همه ایام:
جا و مقامش درون پیست نباشد
هیچ نباشد غمش اگر که نپرسم:
حالش و احوال، حال چیست؟ نباشد
غم به دلش دانم این، که نیست هم اکنون:
یا که کنون در کنار کیست، نباشد
دلبر سنگین دلم چو نیست به یادم:
با من خون دل مجال زیست نباشد
باورم این است: هر کجا رود این یار:
مقصد او غیر، لِفت و لیست نباشد
غم به دل از یار قهر کرده (جلالی)
چون که در اندیشه هیچ نیست، نباشد
یزد ـ ۹۹/۳/۲۸