…
اندرزی از استاد مُدام است به گوشم:
لَب بسته ز پُر گوئی و پیوسته خَموشم
در گوشم از استاد من اندرز بزرگی:
با میل فرو رفته، از آن چشم نَپوشَم
لب بسته ز گفتار و چو یک کور و کَر و گنگ:
در خویش فرو رفته، نه در جوش و خروشم
خاموشیم از جهل به هر حال نباشد
گوشی شنوا دارم و اندرز نپوشم
دایم ز رَه گوش خورم طُعمه نه از کام
این است بهین رسم و ره زادم و توشَم
پِستان یکی گاو و گر از ریشه بود خشک
می پوشم از آن چشم و از آن شیر نَدوشَم
تا آنکه (جلالی)، نَشُدَم راهی عَقبآ:
اندرزی از استاد به دنیا نفروشم
یزد ـ ۹۹/۳/۲۱