Menu

در فراقِ گُلی!

میروَم خسته سوی باغ و چمن پای کَشان
از غم دوری و اندوه گُلی اَشک فِشان

 

میروم خسته و چشمم به تماشای گُلی:
در تصوّر بُوَد و کام و لَبَم زَهر چشان

 

وَه! که از دوری دیدار گلندامی نیست:
در بَصَر نقشی و از ماه وشی هیچ نشان

 

چه توان کرد، که کرده ست مرا روز چو شب:
سایه ابر فراقم به سَر، از ماه وشان

 

دلخورم ز آنکه نچیدم گلی از شاخ امید
حال در دل بودم حسرت احوال خوشان

 

به در آید نفسم از شُش و از شِش جهتم:
به شهیق و به ذفیرم چو همه باز نِشان

 

در فراقِ گُلی افتاد (جلالی) از پای:
میدهد یکسره دشنام به عُشّاق کُشان

 

یزد ـ ۱۳۹۹/۳/۱۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *