…
میروَم خسته سوی باغ و چمن پای کَشان
از غم دوری و اندوه گُلی اَشک فِشان
میروم خسته و چشمم به تماشای گُلی:
در تصوّر بُوَد و کام و لَبَم زَهر چشان
وَه! که از دوری دیدار گلندامی نیست:
در بَصَر نقشی و از ماه وشی هیچ نشان
چه توان کرد، که کرده ست مرا روز چو شب:
سایه ابر فراقم به سَر، از ماه وشان
دلخورم ز آنکه نچیدم گلی از شاخ امید
حال در دل بودم حسرت احوال خوشان
به در آید نفسم از شُش و از شِش جهتم:
به شهیق و به ذفیرم چو همه باز نِشان
در فراقِ گُلی افتاد (جلالی) از پای:
میدهد یکسره دشنام به عُشّاق کُشان
یزد ـ ۱۳۹۹/۳/۱۸