…
باشدم در بین مَهرویان یکی:
بَد اَدا و بالا مِندازَه نَکی!
گر روم پیشش به منظور سلام
میزند در پاسخ من جُفتَکی
بر نمی خیزد ز جایش این صَنَم
کرده دایم بر مُتَکّا مُتَّکی
چار عُنصر: با دو خاک و نار هَست:
پیش چشمش کم بها و آبَکی
کَفشِ پا را گر بکوبم بر سرش
تا گَزَد این یارِ مَهرو را کَکی
صبر باید کرد، شاید بِه شود:
خُلق و خوی و عادت او را اَندکی
آری بِه شود زیرا که نیست:
هیچ اَندر دل (جلالی) را شَکی
یزد ـ ۹۹/۲/۱۴