…
دارم سخنی تازه، چون ماسِ جُل اُفتیده:
بیزاری دیدار پسونِ شُل اُفتیده
بیزاری از یک مُش میل و سیخ پیچاپیچ:
که زرد و طلائیه، وَر گردهای اُفتیده
بیزاری از رنگ سرخاب سفیداب کردن:
کپ های چروک خورده، یعنی که گُل افتیده
چَش بَسَّن از شال سرخ و سیه هف رنگ
که دور مُل و گردن تا سینه شُل افتیده
بندم چَشوم از اون زن با رنگ سیاسوله
که حسن مُکُنَم چشمم بر رو مغول افتیده
ای اونکه موخونی این اشعار اَلَم عِزعِز:
هرگز نکنی فکر، شاعر که خل افتیده
با لهجه یزی گر یک شعر (جلالی) داش
مضمونِ جدیدی جا، از این سِکل افتیده