…
به پیش من از این پس، دگر راه پسی نیست
به پایان ره عمر، دگر راه بسی نیست
در این باقی ایام که مانده ست و در این راه:
به جز سنگ ندامت، به جز خار و خسی نیست
ز بس خسته و زارم، به کَس کار ندارم
در این قلب فگارم مجال نفسی نیست
اگر در زند آن ماه، چو سد است بر او راه:
گمان می برد آنگاه، که در خانه کسی نیست:
در این خانه دلدار، یکی زنده بیدار:
که پاسخ دهد انگار به یک ملتمسی، نیست
مرا در دل پُر درد که چون یخ بود و سرد:
به پایان ره عمر، هوی و هوسی نیست
چو اسبش، شده بیمار (جلالی) ست دل افگار
تو ای ماه بینگار که صاحب فرسی نیست