Menu

پایان راه عُمر

به پیش من از این پس، دگر راه پسی نیست
به پایان ره عمر، دگر راه بسی نیست

 

در این باقی ایام که مانده ست و در این راه:
به جز سنگ ندامت، به جز خار و خسی نیست

 

ز بس خسته و زارم، به کَس کار ندارم
در این قلب فگارم مجال نفسی نیست

 

اگر در زند آن ماه، چو سد است بر او راه:
گمان می برد آنگاه، که در خانه کسی نیست:

 

در این خانه دلدار، یکی زنده بیدار:
که پاسخ دهد انگار به یک ملتمسی، نیست

 

مرا در دل پُر درد که چون یخ بود و سرد:
به پایان ره عمر، هوی و هوسی نیست

 

چو اسبش، شده بیمار (جلالی) ست دل افگار
تو ای ماه بینگار که صاحب فرسی نیست

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *