…
سه سالَم از نَود بگذشته و گشتهست کَر گوشم
چو چیزی نشنوم، ناچار چون یک گنگ خاموشم
خموش، امّا ز فرط سرد مهریهای این و آن:
چو دیکی بر اجاق مطبخی از نار میجوشم
زِ شرکت در سخنرانی چو بالاجبار محرومم:
لذا از طعنه افراد پرگو چَشم میپوشم
از اینرو تک و تنها، گاهگاهی راه میپویم
نه غَم دارم که پندارند مردم خانه بر دوشم
چو صاحب دکّهِ بی مشتری و بی خریداری:
نِیَم غمناک و شادَم چون به مردم حرف نَفروشَم
نباشد مایل اَر یاری، کُنَد با من هماغموشی:
دو زانو با دو دست خویشتن، گیرم در آغوشم
(جلالی) خَبط باشد بیشتر زین، کوشش بی جا:
برای زنده ماندن، گرچه من پیوسته میکوشم