…
جارو کِردَم خونه را و سیخ و سُل ها پاک شُد
هر کلوخی بود توی کُرت، نَرم و خاک شد
گُربَهِ دُزّی که دایم از دیوار میمَد پائین:
چوش زدم، در رف، بغورَش تا سر افلاک شُد
از باک بنزین توو موچه هر چی داش وَر داشتم
تا نِم آخر کشیدم، تا که خالی باک شُد
بنزینیا را جای پول دادم به مَرد سلمونی
خاطِری پولی نداشتم، مُزدِ این دَلاک شُد
چون خَلاخونه خَراب بود شاشیدم توی خودوم
خِشتکُم و تَمبونوم از شاشِ من نَمناک شد
بَسکی خاروندَم تَنُم را از فراوونی رِشک:
یا شِپِش، پیرهَن درید و پای تا سر چاک شد
هر که دیدم توی کوچه اینجوری لُخت و پَتی:
توو خیالش ناظر یک لوطیِ بی باک شد
این دکوندارِ سرِ کوچه، یَهوی وَرشِکس
خورد پولایِ (جلالی) و در او لاک شد
یزد ـ ۱۳۹۹/۲/۴