…
یک شب بیا به پیشم، یک شب هزار شب نیست
این است آرزویم، حرفی دگر به لب نیست
ای مهوش گلندام، این آرزوی من را:
واجب بدان، عمل کن، یک امر مستحب است
گر بیشتر بخواهم، دور است از نزاکت
از پیش، بیش خواهی، رسم و ره ادب نیست
بندم لب و دهان را از حرف رطب و یابس
تلخ است و نیست شیرین، خوشمزه چون رطب نیست
دور است راه مقصود، تا کی رسم به مقصد!
طولانی است این ره، هم عرض یک و جب نیست
اشکم ز دیده بیرون ناید از آنکه پلکش:
بسته است راه بر آن دیگر رخم مَصَّب نیست
خار غَمَت به چشم و دوشم بود، در آرو:
بردار چون تن من حماله الحطب نیست
بردار ای عزیزم زین بیش در وجودم:
تاب تحمل بار در رشته عصب نیست
گر گفته (جلالی) هذیان بود ببخشای
یک شب بیا که او را ازین بیش تاب و تب نیست
یزد ـ ۱۳۹۹/۱/۱۰