…
ای قامتت به سان صنوبر بود رسا
چشم نظاره گر بودش سُّرَ مَن رَآ
پوشد دو چشم خویش، به جز روی ماه تو:
در طول راه، دیده از آن پاک، ما مَضی
محو نظاره تو بود چشم مرد و زن
جز قد و قامت تو نه بینند هیچ جا
بوی خویش تو، همره خود می برد نسیم
پیراهنت که هست به تن میدرد صَبا
آن تَکرَهو عسی به کَفَت دیده های من:
بیند اگر به دست تو روزی به ره عصا
گر مفسدی هر آینه تحریف حسن کرد:
کام و زبان بنده نماید ورا هِجا
چشم نظاره گر، بودش باز و حُسن تو:
سازد (جلالی) از ره انصاف و حق اَدا
یزد ـ ۱۳۹۹/۲/۲